از مزرعه هاي كوچك بعضي ها
برچيده شود مترسك بعضي ها
آقا خودمانيم چه كيفي دارد
وقتي بزني به برجك بعضي ها
بی بخارم
با وطن کاری ندارم
با بی بی سی گشته ام هم آب و کاسه
ریشه ام در انگلیس است و فرانسه
در پی فحش و شعارم
فکر مکتب نیستم
کاری به جمهوری ندارم
آشنا با حیله و مکر ودروغم
کله پوکم
کرده آقای "سورس" اینبار کوکم
همچو ویروسم وطن را
بدتر از ویروس خوکم
پولهای سبز می گیرم ز آقازاده ها تا شعله ها را برفروزم
شیشه ها را بشنکم
اموال مردم را بسوزم
عامل دست سیایم...
اجنبی را می ستایم
درب این حصن حصین را روی دشمن می گشایم
می زنم راس کریمان وطن را
برتنم بنگر کنون سبز لجن را
قصه ی خر در چمن را
سبز سبزم چند ماهی ریشه دارم در دروغ وقتل و غارت
مخملی هستم به فکر آتش افروزی و توهین و جنایت
گردد ایران همچو افغان خوب به من چه
می شود ناامن و ویران خوب به من چه
گر بدست روبهان افتد وطن
من فکر خویشم
انزوای ملک ایران خوب به من چه
بهر آقا زاده ها من جانفشانم
من بلا گردان این بی غیرتانم
سنگ برکف شعله گردان
عامل میر جلبک و ممد چاخانم
سبز سبزم
جعلی ام من
مخملینم
دشمن ایران و دینم
میهنم را هم به دشمن می فروشم
دین فروشم
سبز پوشم...
اندر باب ماجرای کروبی و نامه ایشان به رفسنجانی و باقی قضایا
به سبک بحر طویل(خوانده شود)

ای که تو جانان منی هم وطنی هم سخنی با من و همراه منی. گوش دلت باز نما تا که بگویم به تو اینک سخنی. صحبت ما و سخن ما و همانا کلماتی که بود روی لب ما به چنین انجمنی؛ هست در اوصاف یکی مرد خدا، شمع فروزان شب تار همه خلق مسلمان خدا. شیخ قدیمی رخ و شاداب دل مملکت و ملک و جهان و همه ی کشور و تاریخ من و ما و تو و اکبری و اصغری و عفت و نازی و پری و فرح و نادر و فرهاد و فریدون و قلی!!!
شیخ نگارین رخ و خوش تینت و خوش هیبت و خوش چهره و خوش خنده وخوشحال و همان آدم فرزانه و پاکیزه و اصلاح طلب، مهدی کروبی و آقای یکی حزب بزرگی که بود هستی و سرمایه ملی و یکی گفته که نامش ز ازل بوده چنین:
" اعتماد ملی "
الغرض او شیخ بزرگ همه اصلاح طلب های دیار من و ما باشد و نامش همه اوقات خدا ورد زبان ها و به روی لب ما باشد و درد دل او جز غم امثال من و ما نبود جان خودم، غصه دنیا نخورد مرگ خودم،مال به یغما نبرد،چنگ به دنیا نزند،در قدمش جا نزند، با همه مردم ما، صحبت بیجا نزند.
شیخ عزیزم نه که صادق بود او، توی سیاست، نزند همچو رفیقان و رقیبان و سروش و دگران هیچ کلک. او اگر از درد بپیچد به خودش سر به بیابان نزند. لیکن اگر لازم و ملزوم شود، نامه خوش خط و پر از رنگ و بدون سند و مدرک و بیجا به حریفان بزند! تا که در آن درج کند: قصه آن غصه که پای تلفن گفته به او یک زن شایسته!!! که کهریزک و زندان و شلوغی و شب و زور و خشونت شده بود و پس از آن هم شده بود آنچه نباید بشود وانچه زبان قلم بنده نچرخد که بگویم به شما گفته آن بانوی شایسته چه بودست و چه گفتست و
چه نالیده و با شیخ چه رازی به میان او بنهاده!
قصه چنین است که آن بانوی شایسته به کروبی مظلوم چنین گفت که:
جز با تو که خود محرمی و سِر مرا و سخن جان مرا خوب شنیدی و یقین بهر تلافی چنین ظلم بزرگی که روا گشته به من یکسره از جای بخیزی و برای همه ما تو عزیزی و تمیزی و مبادا که برایم ز دو چشمان تَرت اشک بریزی که نه راضی به دل تنگ توام پیرو آهنگ توام کفتر خوشرنگ توام وای که من منگ توام گر بدهی اذن جهادی تو را نیک بدان بهر تو و ارتشتان یکسره سرهنگ توام . . .
وای که در سینه شیخ از سخنش آتش غم شعله کشیدست و به هرجا که رسیدست، گرفتست و بسوزانده همه سوختنی ها و همه مخزن آشغالی و آنگه به دلش کینه گرفتست و به دور تن خود، کرده چو یک حلقه، عبا و به زمین و به زمان گیر بدادست و خبر هیچ ندارد که چنین حرف گزافی سندیت که ندارد،نه که شاکی و وکیل و متشاکی و خبرآر و خبردار و گنهکار و بدهکار و زیانکار در این شهر و در این مملکت وگنبد دوار که سهل است بگو کل جهان و همه گیتی و گوئی همه آفاق ندارد.
ولی شیخ عزیزم تو چنان نامه پرسوز نوشتی که فراموش نمودی ادب و عفت و عقل و خرد و شأن و حیا، کبکبه و دبدبه ات را که نشایسته بود گفتن بعضی سخنانی که شود سرخ هر آن کس که شنیدست کلام تو و از زور خجالت به سه کنج پس دیوار خزیدست ز بس آب شود سنگ به پیش سخنت از سر شرم؛ ای تو که شیخی و عزیزی که تو در کسوت و در بین لباسی و اگر فکر کنی هیچ نداری مگر آن کسوت روحانی و گر آن نبود هیچ نباشد که بخواهم به تو تعظیم کنم، یکسره تکریم کنم، یا که از آن بیم کن.
لیک بدان ای پدر معنوی سابق کرباسچی و حامی افکار سروش و مثلاً قوم اقلیت و جریان خطای دگراندیش و کج اندیش و ره کج شده درپیش، که ایران وطن ماست چونان پیرهن ماست وطن تاج سر ماست چه ترکیم و چه لر یا که بلوچیم و یا کرد و لکیم و عربیم و چه بگویم که چه آن سنی و این شیعه و دیگر همگی مردم این خاک همه پیرو عشقیم و به تفریق نگنجیم و دل از رهبر و از دین و وطن باز نداریم که این عهد کهن بسته به خون شهدا، ای که فراموش نمودی تو مرام شهدا وای پناهم به خدا از تو و امثال تو و از بدی حال تو و کثرت اموال تو و صحبت هر سال تو ای بنده در بند خدا.
الا دکتر خوبان الا محرم جانان الا عشق یتیمان الا ای تو رئیس همه دولت خوبان. گر امروز نداری تو وزیری به وزارتکده گنده ارشاد، بجای خود صفار، نظیری بنما نصب که ممنوع کند بهر همه خواندن مطبوعه ایشان مگر آن کس که بود سن وی اندازه قانونی و هجده بود او را همه تعداد بهاری که بدیدست به عمرش.
که اگر کودک ده ساله بخواند ورق نامه او را و بپرسد ز پدر معنی الفاظِ در آن را نه پدر بلکه عمو وهمه آبا و همه جد وی و خاله و دایی و پسر عمه و همسایه دیوار به دیوار و خود خاتمی و موسوی و جنبش سبزی و دگر محترمان کِی بتوانند بگویند که معنای سخیف کلماتش چه بود حرف حسابش چه بود، بحث کتابش چه بود، نکته نابش چه بود، آخر سر آنکه بگوید سخنش نعره مستانه بود سوتی جانانه بود گفته خصمانه بود، شرم بود، عار بود گر چه به تکرار بود.
دوره ی ارزانی است...!
شرف این جا ارزان!
تن عریان ارزان..!
آبرو،قیمت یک تکه ی نان
و دروغ
از همه چیز ارزان تر
و چه تخفیف عظیمی خورده
قیمت انسان ها!!...
*در روزگاری که همه و همه یک چیز را نشانه گرفته اند (اسلام ناب محمدی)..حتی مرجعی به ظاهر برای تقلید...
*این روزها بیشتر از همه سال و همه وقت برای آمدنت دعا میکنم مهدی جان!...
*این روزها دعا برای سلامتی فرزند خلفت را از یاد نمیبرم...

